محرم رسیده است و چه جای عادات دیرینه طبل و سنج و دهل، چه عرصه بدعت های نازیبایی که رواج بسیار دارد ، بنگریم به تولدی دوباره ، تولدی ازشرق افق، به جلوه گری دشتهای زیبای ایثار ،اکنون نسلهاگذشته است، بنگریم به حسین(ع) ، چون تابلویی عمیق ، زمانی هیچ نگویم ، گریه های خسته دیروز رمیده اند و سیاه جامه های کهنه اعصار در صندوق عتیقه های گمشده هستی پنهان گشته اند ، بی زمان مکان ،نه لباس و زبان او و نه تاریخ و جغرافیایش ، او از آغاز خلقت بوده است ، بنشانیم دردلمان شادمانی مرگی دیگر را، حسین (ع) شادمانی می خواهد.
روزهای کودکی
زیر درختهای پرشکوفه
بابچه های ده بازی می کردم.
موهای دختری که دوستش داشتم
بوی جوانه های رسیده گندم زار می داد.
یکبار او ... روی درختی رفت
از پیش دویدم و ناشیانه از درخت بالا رفتم.
همبازیهای ما آن زیر در فریاد شادی بودند
و من شکوفه های چیده از شاخه ها را در زنبیل دخترک می ریختم.
بالای آن درخت پر شکوفه
با دختر محبوبم دوست شدم.
موهای آن دختر بوی گندم زار تازه می داد
مگر ازهمان روز موی من بوی گندم زار رسیده گرفت ، بوی موی او.
موموتا،سوجی
بچه های محله زینبیه اصفهان ، محله ایی پایین شهری ، ساده و بی آلایش، پسرها چموش و بازیگوش ، دخترها کنجکاو و لطیف، وقت صحبت با آنها ازدنیای کودکی شان ازسن و سال ، بازیها، مدرسه و خانواده شان... می بینند انعکاس چهره خود رادرون لنز دوربینم.

